|
| ||
|
بچه ها میخوام یه چیزی بگم ولی از کجا بگم نمیدونم....
امشب من شام دانشگاه رو نخوردم چون یه مشکلی داشتم.همین الان رفتم خیابون که شام بخورم بعدش اغا تو راه که داشتم می رفتم دقیقا خیابون جانبازان همدان روبروی انتقال خون یه پسرکی یه دخترکی رو انداخته بود پشت موتورش داشت تو خیابون می رفت دخترکم اصلا وضعش خوب نبود چون مانتوش تا....میمومد. بگذریم بعدش اغا دیدیم سه چارتا موتوری دیگه افتادند دنبال این و دقیقا حدود بیست متر جلوتر گرفتنشون دخترک جیغ زد و پیاده شد و اومد تو پیاده رو منم دقیقا تو همون مسیر می رفتم پرسیدم ابجی ببخشید مزاحمت شدن؟ گفت نه بابا مال این حرفا نیستن دوس پسرم می خواست امشب منو ببره و...ولی این عوضیا نذاشتن منم تو دلم گفتم بععععععععععععله!!!!!بعدش گفتم خوب شما این سه نفر می شناسی؟ گفت اره بابا پارسال یکیشون ضیدم بود.منم گفتم باشه ابجی خدافظ اون پسرها هم همزمان دعواشون شده بود تو خیابون.منم خداشاهده رفتم یقه یکیشونو گرفتم گفتم مرتیکه دیوث چیکار به دختر مردم داری؟گفت برو بینیم بابا جم کن خودتو اون یه جند هست من نبرمش یکی دیگه میبره گفتم اره شما راست میگی خدافظ بعدش خداشاهده هر چهار تا موتور همزمان افتادند تو پیاده رو دنبال دخترک بدبخت شرافتا یکی دستشو می رفت یکی روسریشو و...شانس این عوضیها کسی هم تو خیابون نبود اخه نمی دونم همدان اومدید یا نه خیابون جانبازان و جلو انتقال خون خیلی خلوته اکثرا چون دانشکده ا اونجاست و......بعدش اغا هر جوری شد دخترک رو سوار کردند و...الله اعلم راستش من قبلا ها سر این مسائل خیلی دعوا می کردم خیلی مثلا در حد شل و پت و... ولی دعوا کردن مشکلی رو حل نمی کنه.نه دختره تازه باشرف میشه نه پسره.مشکل کار کجاست؟ حالا از اینا بگذریم وااااااقعا از ته دلم بغضم گرفت و خواستم گریه کنم که چرا؟؟؟؟اخه چرا؟این همه عقده چرا؟ من نمی دونم چرا بعضی از پسرا اینقدر بی شرف شدن...بعضی دخترام که اصلا معلوم نیس بابا دارن. حالا اینارو بیخیال چار تا جوک بگیم بخندیم هههههههه طرف رفته خواستگاری بابای عروس با لپ تاپ اومده می گه جوان، [ پنجم خرداد ۱۳۹۲ ] [ ] [ ماردین وزیری ]
|
||
| [ طراحي : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin.ir ] | ||